بردشت هاي هموار درنگ مكن
بسيار بلندتر از آن نيز مرو
از نيم فراز
زيباتر به ديده مي آيد جهان!
فردريش نيچه
کاجی نبود
تا سر بر شانه اش نهیم
سایه های عریان
بر سکوت دیوارها
و جامه سپد
در راه
رضا چا یچی
از سهم الارث شریعت سهمی نبردی
از نخلهای باغ خود خرما نخوردی
تاریخ می گوید که بیماری گرفتی
تو تحت تاثیر تبی مرموز مردی
که بر لبهای نوازشگر ناپیدای تو
که قصه ی فراق را در من می نوازی
به غربت خویش پی بردم
و اکنون نه در این عالم،
که در خویشتن قرار ندارم.
ونه در زیستن
که در بودن خویش نمی گنجم،
که جامه تنگ خویشتنم.
دکتر علی شریعتی
آماس می کند
می رسد
واز خوشه چینی آینده خبر می دهد.
جان اشتاین بک
چراغی در دلم
زنگار روحم را صیقل می دهم
آینه ای برابر آینه ات می گذارم
تا از تو
ابدیّتی بسازم
احمد شاملو
و نور چراغ در آب،مهتاب
تلقی
ومتانت زمین
زیر برف یخ می زند
نان از یتیم خانه می دزدیم
و می فهمیم
دزد اشتباه چاپی درد است.
عمید صادقی نسب
من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم
بر بلند کاج خشک کوچه بن بست
گر بدین سان زیست باید پاک
من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود٬چون کوه
یادگاری جاودانه برتر از بی بقای خاک!
ا.بامداد
روزي
خواهم آمد،و پيامي خواهم آورد.
وصدا خواهم در داد:اي سبدهاتان پرخواب!سيب آوردم،
سيب سرخ خورشيد.
خواهم آمد گل ياسي به گدا خواهم داد....
دوره گردي خواهم شد،كوچه هارا خواهم گشت،
جار خواهم زد آشبنم ،آي شبنم ،آي شبنم.
...رهزنان را خواهم گفت: كارواني آمد،بارش لبخند!
...خواهم آمد سر هر ديواري،ميخكي خواهم كاشت.
پاي هر پنجره،شعري خواهم خواند.
هر كلاغي را،كاجي خواهم داد.
...آشتي خواهم داد.
آشنا خواهم كرد.
راه خواهم رفت.
نور خواهم خورد.
دوست خواهم داشت.
سهراب سپهري
حيلت رها كن عاشقا ديوانه شو ديوانه شو
وندر دل آتش در آپروانه شو پروانه شو
هم خويش را بيگانه كن هم خانه را ويرانه كن
وانگه بيا با عاشقان همخانه شو همخانه شو
رو سينه را چون سين ها هفت آب شو از كينه ها
وانگه شراب عشق را پيمانه شو پيمانه شو
بايد كه جمله جان شوي تا لايق جانان شوي
گر سوي مستان مي روي مستانه شو مستانه شو
بنواخت نور مصطفي آن استن حنانه را
كمتر زچوبي نيستي حنانه شو حنانه شو
گر چهره بنمايد صنم پر شو ازو چون آيينه
ور زلف بگشايد صنم رو شانه شو رو شانه شو
شكرانه دادي عشق را ازتحفه ها و مال ها
هل مال را،خود را بده شكرانه شو شكرانه شو